چرا همیشه آهنگای غمگین گوش میدم؟

وقتی انسان‌ها، حتی در اوج آرامش، به سراغ موسیقی غمگین می‌روند، این انتخاب نه نشانهٔ ضعف است و نه گرایشی به خودآزاری؛ بلکه جلوه‌ای از بلوغ هیجانی و توانایی مواجههٔ غیرمستقیم با احساسات به شمار می‌آید. ذهن انسان در رویارویی مستقیم با ترس، دلتنگی، فقدان یا زخم‌های عاطفیِ خام، اغلب حالت دفاعی به خود می‌گیرد. اما موسیقی غمگین این احساسات را در قالبی زیباشناسانه، انسانی و قابل‌تحمل عرضه می‌کند؛ قالبی که امکان نزدیک شدن به آن‌ها را بدون فروپاشی فراهم می‌سازد. از همین رو، شنونده در پی تلخیِ تجربه‌نشده نیست، بلکه به‌دنبال فضایی امن است تا بتواند چیزی اصیل و واقعی را در درون خود لمس کند.

موسیقی غمگین نوعی «هم‌احساسیِ قرضی» در اختیار ما می‌گذارد؛ احساسی که مستقیماً به ما تعلق ندارد، اما در وجودمان بازتاب می‌یابد و ما را به تجربه‌ای درونی پیوند می‌دهد. این تجربه به ما اجازه می‌دهد آنچه در عمق وجودمان محبوس مانده است، آرام و بی‌صدا لمس کنیم؛ بی‌آنکه در آن غرق شویم. از این منظر، موسیقی غمگین صرفاً یک تجربهٔ هنری نیست، بلکه شکلی از روان‌درمانیِ غیررسمی است. تراژدی‌های موسیقایی نه ما را به اندوهی عمیق‌تر فرو می‌برند و نه به پوچی فرا می‌خوانند؛ بلکه همچون «نگهدارندهٔ هیجان» عمل می‌کنند، همانند دوستی که بی‌قضاوت و بی‌ادعا، تنها حضور دارد.

این حضورِ بی‌صدا یادآور می‌شود که غم نه نشانهٔ شکست است و نه نقطهٔ پایان، بلکه یکی از صداهای اصیلِ انسان بودن است. به همین دلیل، موسیقی غمگین برای بسیاری به پناهگاهی بدل می‌شود که در آن می‌توان از هیاهوی جهان فاصله گرفت، احساسات دفن‌شده را بی‌خطر لمس کرد و به آشتی‌ای لطیف با خویشتن رسید. در این فرآیند، غم از باری سنگین به پلی برای فهم عمیق‌ترِ خود تبدیل می‌شود.

منتشر شده توسط رسامَگ در پلتفرم رسانیکا