اغلب مردها عاشق همسرشان نیستند
رسانیکامنبع: https://rasanika.com
این نوشته بیش از آنکه «دربارهی مردان» باشد، دربارهی دینامیکِ معیوبِ قدرت در روابط عاطفی است. آنچه در چنین رابطهای عشق نامیده میشود، اغلب با برانگیختگیِ ناشی از عدمقطعیت اشتباه گرفته میشود. برای برخی، میل نه از صمیمیت که از فاصله تغذیه میکند؛ نه از امنیت، بلکه از تهدیدِ ازدستدادن. تا زمانی که چیزی در خطر است، اشتیاق زنده میماند، اما بهمحض آنکه رابطه به ثبات میرسد، ایگو دیگر چیزی برای اثبات ندارد و هیجان فروکش میکند.
در این چارچوب، «دلتنگیِ زنِ رفته» یا «وسواس نسبت به زنِ دستنیافتنی» نشانهی عمق عشق نیست، بلکه بازتاب زخمی درونی است: نیاز به تأیید، میل به کنترل، و عطشِ احساس برتری. چنین ذهنیتی، آرامش را با بیارزشی و ثبات را با مرگِ میل یکی میگیرد و ناخواسته رابطه را به میدان اثباتِ خود تبدیل میکند، نه عرصهی پیوند و همدلی.
از سوی دیگر، این وضعیت هشداری پنهان نیز در خود دارد: فداکاریِ بیمرز اغلب نامرئی میشود. وقتی زنی تمامِ خود را میبخشد، از «انتخاب» به «بدیهی» بدل میشود؛ و ایگو آنچه را بدیهی است، نمیپرستد. پارادوکس تلخ ماجرا اینجاست که ارزش، گاه نه در حضورِ مداوم، بلکه در توانِ نبودن شناخته میشود.
لحظهای که فرد دست از تعقیب برمیدارد و مرکز ثقل زندگیاش را بازپس میگیرد، دینامیکِ قدرت تغییر میکند. تازه در همان نقطه است که طرفِ مقابل، آنچه را همیشه حضور داشته اما هرگز درکش نکرده بود، میبیند.
در نهایت، این متن تجلیلِ سردی یا بازی با فاصله نیست؛ افشای حقیقتی تلخ است: رابطهای که بر پایهی ایگو و کنترل بنا شود، تنها فقدان را میفهمد، نه عشق را.

